قهرمان ميرزا عين السلطنه
2681
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
خانهء بهاء الدوله رسيديم آن وقت شليك توپ شروع شد . ديگر تمام افواج و سوار و هرچه بود با اغلب توپچيها به ولايات خود رفتهاند . كسى نمانده و مشكل است ديگر فوج حاضر شود . شعر شمس الشعرا شاه تشريف آورد و نشست . نايب السلطنه ، عين الدوله و تمام بودند . همان فرمايشات را با صداى خيلى نازك فرمودند . نظام الملك جواب خيلى مفصلى داد . خطيب هم خطبهء مفصل خواند . شمس الشعرا هم قصيده ساخته بود كه آخرش سلطان احمد است ، بود ( به وزن سلطان سنجر است ) . هر قدر شيپورچى شيپور كشيد چون توپخانه نيامده بود و شيپورچيها را در مواقع مخصوص نگذاشته بودند صدا نرسيد و شليك نكردند . سر و وضع سپهدار - چكمهء شاه خود سپهدار با سردارى بود ، اما سردوشى و شمشير نظامى داشت . چكمه هم پوشيده بود . چند عكس او را فرنگيها انداختند . شاه به لباس ديروز بود . وقت آمدن مردكهاى را راه نمىدادند دست خود را با يك زوج چكمهء كوچك بلند كرده و فرياد مىكرد چكمهء شاه است ، از سلطنت آباد مىآورم . ديگر نديدم پوشيده بود يا نه . دو نفر مجاهد ارمنى يا « گرك » بودند با كلاه فينه و پيراهن سفيد [ و ] تفنگ سرنيزهدار كه به دوش گذاشته بودند عينك آبى بزرگى داشت ، هر جا مىخواستند بايستند مانع مىشدند . اينها هم به يك آرامى به يك احترام راه مىرفتند كه از برگ و آجر باغ احتياط مىكردند مبادا بىاحترامى بشود . اقلا بيست مرتبه از جلوى نظر ما گذشتند . هر دفعه اسباب خندهء مجددى مىشد و از همه بامزهتر و تازهتر بود . مجاهدين : سه قسم سلام تمام شد ، اما خيلى شلوغ و خيلى بىنظم . آمديم پائين راه براى عبور و گذشتن از در نبود . كنار حوض نشستيم . دو نفر مجاهد نزديك نشسته بودند . از من سيگارد خواستند دادم . آن وقت پرسيد اينها كه اين لباسهاى يراقدار را پوشيدهاند ، شمشير بستهاند كارى هم از دستشان برمىآيد . من جواب دادم اگر كاره و جنگى بودند شما اينجا چه مىكرديد . يك مرتبه قاه قاه خنديد و گفت « الله انداستون دوزدئيرن » ( به خدا قسم راست مىگوئى ) . پرسيدم كجائى هستيد . گفت تبريزى اما دوازده سال است اسلامبول بوديم . پرسيدم قفقازى و گرجى چه قدر داريد . گفتند آنقدر نيست . همه ايرانىنژاد